هر قدر تلاش می کنم این قلم راه بیفتد ،فایده ندارد . هر موضوعی را می توانم اسیر این اسلحه کنم الا این.
هر وقت خواستم چیزی برای او یا در مورد او بنویسم،دستم لرزید ، عقل یاریم نکرد ، ضربان قلبم تندتر شد و دوباره شکست خورده و ساکت به دوستی دیگر پناه بردم.
این با ر اما عزم جزم کرده ام تا اگر به خاطر خوانندگان جوان احتمالی! این نوشته هم که شده ، بنویسم . دوست دارم شما را در یک لذت عمیق و بیان ناشدنی شریک کنم . حیفم می آید از شور و شعف و حالی که کرده ام شما بی نصیب بمانید.
باور کنید هیچ لذتی را به پایداری و عمق و تأثیر و سازندگی شبهایی که با او گذرانده ام ندیده ام و نیافته ام .
بهترین و شیرین ترین و جاودانه ترین لحظات زیستن ام ،دقایقی بود که پای درس معلم آزاده ام نشسته ام . چه شبهای درازی را با او سر کردم و او به من درس عشق و ایمان و آزادی می داد . فریاد حق طلبی اش سودای عافیت را از سرم می پراند و وجودم را ذره ذره از درد و زخم آکنده می کرد. آگاهی ام می داد بیدارم می کرد ،نمی خواست تمام زندگیم خوردن و خوابیدن باشد. رسالتم را همواره در گوشم تکرار می کرد : ای جوان.....ای جوان.......ای جوان.............
کلمات آتشین اش رخوت و سستی و حقد و حسد و عقده را در درونم می سوزاند . گفتارش (که عین کردارش بود) دری رو به دنیای تازه ای برایم گشود . کاری کرد تا " هستی " را جور دیگری ببینم . کوری را بینا کرد . آتشی در دلم افکند که هنوز هم شعله می زند نگاهم را به دنیای اطرافم ،جامعه ام و مردم ام و مکتبم عوض کرد . آدم دیگری شدم . از جنس دوست داشتن و دم نزدن و چشم به راه کسی که هرگز نخواهد آمد............
و آنگاه آرامش و آسایش رویای دست نیافتنی ام شد.
اگر بخواهم آنچه را که از شریعتی آموخته ام در یک کلمه خلاصه کنم بهترین آن " آزادگی " است . آموختم که چگونه می توان "آزاده " بود و آزاد زیست . چگونه می توان خود را به تکه ای نان نفروخت. آنچه دیگران لذت می خوانند را حقیر یافت و حیرت های عظیم را جستجو نمود.
و اینک شما..... اگر سودای عاشقی دارید ،شریعتی بخوانید . اگر جویای آگاهی هستید شریعتی را از دست ندهید . اگر عاشق دانایی هستید شریعتی. و اگر دنبال جملات زیبا برای نامه های عاشقانه تان می گردید باز هم شریعتی!
دین می خواهید شریعتی. عصیان می خواهید شریعتی. سکوت می خواهید شریعتی.فریاد می خواهید شریعتی.سیاست، شریعتی.عرفان، شریعتی.صبر ،شریعتی.رنج ،شریعتی.شرافت، شریعتی.سوختن ،شریعتی .ساختن، شریعتی. خود سازی، شریعتی.شیدایی، شریعتی.
و در یک کلام اگر طالب "شدن "هستید و "ماندن " را بر نمی تابید ، پای درس معلم من بنشینید . اما........ اگر دنیا می خواهید ،اگر تنها دنبال نان هستید ،اگر خواهان گذران "باری به هر جهت" عمرتان هستید هرگز پی شریعتی نباشید که بیچاره تان می کند.
قدر این لحظات زود گذر زیستن تان را که فراغت نسبی دارید بدانید. حیف است جوانی تان بدون شریعتی بگذرد . قول می دهم بعدها حتی فرصت فکرکردن را هم نخواهید داشت . امروز و فردا نکنید ،شاید "نوبت عاشقی" تو همین امروز با شد . فرصت عاشقی آسان بدست نمی آید
برای دوستان جوانم که احتمالاً می خواهند شروع به خواندن کنند . پیشنهاد دارم:
درس اول ،"ابوذر" شریعتی است برای شروع این کتاب را بخوانید و لذت تلخ
فهم را در وجودتان جاری کنید پس از آن "پدر مادر ما متهیم" را در اولویت قرار دهید و ببینید چه بر سرمان آمده است .
" فاطمه ، فاطمه است" را می توان یک شبه خواند و هزار شب گریست.
چه بگویم از "علی" شریعتی که ..... سکوت بهتر است.
هیچ گاه شبی را که " آری اینچنین بود برادر " را خواندم فراموش نمی کنم . اولین درس من بود، الفبای درد !این ها را خواندید دیگر راه افتاده اید ،خودتان بهتر می توانید انتخاب کنید .آثار و کتابهای دیگرش را پیدا خواهید کرد ...... و سرانجام ......حال که روح تان را با روح او پیوند زده اید ،بروید سراغ "کویر"....... آنگاه ببینید که چگونه "کویر" می شود تنها مونس شبهای تنهایی تان ،خواهید دید که که بی کویر زیستن چگونه پوچ می شود .
گرانبهاترین دارایی تان خواهد شد که آنرا به هیچ قیمتی نخواهید فروخت . مگر روزی که بخواهید هدیه ای را به کسی بدهید که آنقدر دوستش دارید که نمی دانید چه بدهید ،نمی توانید چیزی بدهید. که تمام هدایای عالم را پیش او کم ارزش می بینید . تنها می خواهید پاره ای از وجودتان را به او بدهید . پس دست سوی کویرتان دراز می کنید و با دلی سوخته و چشمی اشک آلود اما مصمم و محکم آنرا به" او" میدهید چون کویر خودش به ما آموخته است کجا باید "دل کند".
آه... خدایا ! می بینید چگونه شریعتی به زندگی تان معنا داده است.
روزی مجبور شدم تمام کتابهایش را به بهای ناچیزی به نان فروش سخت دندان گردی بفروشم . (او هم روزی "سلمان " را روی کفه ترازویی دید!) اما هر کاری کردم نتوانستم کویر را بدهم که توتم قبیله ام کویر بود. کویر را از دست نمی دهم .
آه "کویر" را هنوز هم دارم . شاید روزی که بخواهم تمام وجودم را به کسی بخشم ،آنرا به او بدهم .. . اما آن روز هنوز فرا نرسیده است.
دوست دارید قدم به کویر بگذارید؟دست ها یتان را به من بدهید ، دل هایتان را به شریعتی، که او با ما آشناست:
«هر سال مردم آمازون زیبا ترین دختران خوشبخت قبیله را بر می گزینند و آرایشش می کنند و با شراب "سیم" مستش می کنند تا لذت فدا شدن در عشق ،محو شدن در ایمان ، غرق شدن در آمازون را در اوجش ، احساس می کند و آنگاه او را در غلغله طبل ها و شیپورهائی که جنون گرفته اند و در اوج غلیان عشق و شور و شیفتگی و فریادهای خنده و گریه ، به رودخانه ، به معبد آبی آمازون ،می افکنند و دختر ، در کام امواج، هر دست و پازدنی را خیانت به اخلاص، خیانت به آمازون می داند .
غرق لذت تسلیم ،خود را به موج می سپارد و آمازون عابد خویش را با غیظ دوست داشتن در آغوش زلال خویش ، چندان می فشردکه دخترک از درد محبت ، از شدت تحمل ناپذیر لذت به او جان می سپارد و آرام می گیرد.» (ص 473)
«حرفهایی است برای "گفتن"
که اگر گوشی نبود ، نمی گوئیم
و حرفهایی است برای " نگفتن"
حرفهایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن " فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت،زیبا و اهورائی همین هایند .
و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن ندارد.
حرفهای بی تاب و طاقت فرسا ،
که همچون زبانه های بی قرار آتشند ،
و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره ای بودن آدمی اند..........
اینان هماره در جستجوی " مخاطب " خویشند،»(ص539)
«و من شبح آواره شب بودم و آنگاه که شب ردای سیاهش را بر همه جا می گسترد و هر جنبنده ای در زیر سایه مهیب آن از هراس آرام می گرفت و جهان از وحشت شب خاموش می شد و من سنگینی و خصومت و سنگدلی شب را بر سینه روحم بسختی احساس می کردم و از اندوه بی طاقت می شدم و دلم سخت می گرفت ، در زیر سایه های موهوم دیواره های هول انگیز ویرانه ها و برج های خاموش و متروک بیراهه ها و بستر تاریک و ناپیدای رودخانه های خشک و دامنه سیاه صخره های مهیبی که از نهان گاه شب سر برداشته اند ، آوای محزون خویش را زیر لب زمزمه می کردم: آهسته ، آنچنان که گوشهای زشت شب نشنوند ؛ نرم ، آنچنان که آنها که در دامن شب به خوابی خوش فرو رفته اند بیدار نگردند . آوایم چنان غریب و حسرت آلود و هراسان بود که به ترانه غمگین دختری تنها می مانست که در خانه دور افتاده خویش ،در قلب با غستانی خلوت ،کنار پنجره نیمه باز اطاقش نشسته است و می خواند و چشم براه کسی است که هرگز نخواهد آمد.»......(ص425)
نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 7:6 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY